تبليغاتX
ღ ღ عصری که عشق را با الف می نویسند ღ ღ

ღ ღ عصری که عشق را با الف می نویسند ღ ღ

من از این دنیای ننگین و دروغین عاصیم دیگر !

 

دروغ می گوید ...

او حتی با بدنش دروغ می گوید

و تلاش ذهن را برای فهم حقیقت خنثی می کند

با آرایش خود ؛

با نگاهش ،

با راه رفتنش ؛

او دروغ می گوید !

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت17:11توسط لادن و لیلا |

 

چه کنم ؟ دوستش دارم ! شوخی که نیست ، حرف یک عمر در به دری است ؛ صحبت کلی آوارگی

است ، شکایتی نیست ، حرف ِ شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند ...

شما هم بدانید بد نیست ، تازه بعد از یک عمر عاشقی ، همین امشب ِ پاییزی از من پرسید :

مگر تو دوستم نداری ؟

و من یقیین دارم ، دیوانه تر از مجنون ، خیره به پرسش عجیبش ، هفت آسمان ِ حیرت را سیر

 کردم و بر گشتم ! راستی ! گفتم : برگشتم ... او هم بر گشت ، درست است ، از سفر آن سوی

اقیانوسش برگشت ، اما نه پیش من ، او مال همه است و من آرزو می کنم هیچ کس مال او نباشد !

اما مگر می شود ؟ او حرفی نزد ، ننوشت ، سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته

یک عمر عاشقی ام بر نخورد ؛ فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد ...

راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت ، جمله ای نوشت که آرزو می کنم به آستان

نیلوفری چشمان روشنش بر نخورد ...

اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگ هایی بود که به بهانه ی مصلحتی بزرگ شدن فرزند

کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است .

می دانست من هم بچه ام ، هم عروسک می خواهم ، هم هیچ کس اندازه من دیوانه اش نیست و هم

صحبت ِ این حرف ها کافی نیست ، این دو خط آخر را برای خودش می نویسم ...

خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار ...

می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر

دوباره لازمشان شود ، پس نگهش می دارند ، اما چیزی را که دور بیندازند ، هم دور است هم رفته

است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست ...

من راضیم به همه چیز ، هر چیزی که جوری به تو مربوط می شود ...

می دانم این جمله ، حرف دل توست ...

باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من

می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه از تو نقل می کنم :

درست مثل تقویمی که عوض می شه توی بهار

می ندازمت یه گوشه و دیگه " می ذارمت کنار "

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت23:17توسط لادن و لیلا |

 

باز پاییز است ،

اندکی از مهر پیداست !

حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست ...

+نوشته شده در یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت22:26توسط لادن و لیلا | |

 

سراغم را نمی گیری !

چه شد افتادم از چشمت ؟

منم فانوس لبخندت ؛

غرورت ،

گریه ات ،

خشمت ،

 اسیرم ، خسته ام ، سیرم !

مرا دریاب !

می میرم !

+نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت15:29توسط لادن و لیلا | |

 

وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها !

مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم ...

عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ؛ باشد برای روز مبادا !

اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست ...

آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ،

روزی درست مثله همین روزهای ماست ...

اما چه کسی می داند ؟

شاید امروز روز مبادا باشد !

وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها !

هر روز بی تو ، روز مباداست !

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت2:21توسط لادن و لیلا | |

 

باید یاد بگیریم خط کشی نکنیم !

نه خطی میان سفید نه خطی میان سیاه ،

نه خطی میان پیر و جوان ،

نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند ،

و نه خطی میان من و تو ...

خط کشی نکنیم !

+نوشته شده در سه شنبه دهم شهریور 1388ساعت2:48توسط لادن و لیلا | |

 

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

پشیمانی ، دو دستت التماس آمیز می آید به سوی من ، ولی پر می شود از هیچ ، دستی دست

گرمت را نمی گیرد ، صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خوانی ،

و می گویی : که اینک من ، سرم بشکن ، دلم را زیر پا له کن ، ولی برگرد !

همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها ، دورنگی ها ، جدایی ها ، به روی صورتم بشکن .

مرو ای مهربان بی من ! که من دور از تو تنهایم ، ولی چشمان پر مهری ، دگر بر چهره مهتاب

مانندت نمی ماند ، لبانی گرم با شوری جنون آمیز دگر نامت نمی خواند ...

دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکندر  نیست ؛ که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی !

دو دست کوچکش با پنجه هایی گرم و لغزنده ، میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد ،

پریشانش نمی سازی ، هزاران بار مستی را به پای تو نمی بازد ، زن کوچک چه خاموش است !

تو میایی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ، هراسان هر کجا ، هر گوشه ای

برق نگاهت را نمی پاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد ...

دو چشم من تو را دیگر نمی خواند به شوقی دلکش و شیرین ... و تو هر چند بار دیگری در چشم

هایت جستجو باشد ، سراب آرزو باشد و لب هایت لبان گرم و تبدارت ، کتاب روشنی از بهر عمری

گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ...

محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی !

نگاهت را به گرمی بر نگاهش بیاویزی ! به لب هایم کلام شوق بنشانی !

محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا ، قلبی که افتادست از کوبش ، بلرزانی ، برنجانی !

محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاک است ، دگر با شوق روی شانه هایت سر

نمی آرد ، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در

آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم

می لغزد ، جدا از دست های گرم و زیبا و نجیب تو ، دگر آن دست ها هرگز به آن گیسو نمی لغزد

پریشانش نمی سازی ، دلی آن جا نمی بازد ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس ، آن گرما به جانم در نمی گیرد ، به جسم سرد و

خاموشم دگر هستی نمی بخشد ، اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد

تو می آیی، یقیین دارم که می آیی ؛

بیا ای آن که نبض هستی ام در دست هایت بود ، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود ،

بیا ای آن که رگ های تنم با خون گرم خود ، تماما معبری بودند تا نقش تو را هم چون گل سرخی ،

به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند ، یقین دارم که می آیی ، بیا تا آخرین دم هم قدم های تو بالای

سرم باشد ، نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد ،

دلت را جا گذاری شاید آن جا ، تا که سنگ بسترم باشد ...

تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛

 

+نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت2:16توسط لادن و لیلا | |

 

به خود ایمان داشته باشید !

حتی درختان به خود ایمان دارند که چنین استوار بر جای خود ایستاده اند ...

+نوشته شده در سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت1:50توسط لادن و لیلا | |

 

به من می گفت اگر از من جدا گردی

روی با یار دیگر آشنا گردی

و من چون غنچه نشکفته در باغ شکوفایی از این دوری طاقت سوز می میرم !

به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ؛

جهان از غم زهم می پاشد و غم از در و دیوار می بارد !

به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ، چو مرغ شب ز داغ درد هجران تا سحر یک

شب نمی خوابم ...

ولی روزی رسید از هم جدا گشتیم و من دیدم ؛

نه او از دوری من مرد ؛ نه من از غصه دق کردم

نه دنیا رنگ دیگر شد !

+نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت1:25توسط لادن و لیلا | |

 

سال ها پیش وقتی جوان بودم ...

او روزی از روی صندلی بلند شد و به من گفت : " دوستت دارم "

زمان ! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن ِ خود می کنی ...

این را هم به فهرست خود اضافه کن !

هر چند حالا خسته و غمگینم و سلامت و قدرت از وجودم رفته است

اما نگو که پیرم !

این را هم به فهرست خود اضافه کن ؛

او روزی به من گفت : " دوستت دارم "

+نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت13:46توسط لادن و لیلا |

 

عشقت را  هرگز بازگو نکن !

عشقی که هرگز به زبان نیاید

مثل نسیم ملایم و ساکت و نامرئی می گذرد

و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد ؛

من عشقم را به زبان آوردم

و قلبم را برای او گشودم

سرد و لرزان با ترسی مرگبار

و او رفت ...

بعد ها مسافری بر سر راهش پیدا شد ...

ساکت و نامرئی مثل باد

و او ، عشق این مسافر را پذیرفت ...

نه ! هرگز عشقت را بازگو نکن !

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت16:19توسط لادن و لیلا | |

با تو هستم فرهاد ....

تیشه بیهوده بر این کوه مزن !

که دگر شیرینی ، دیده اش گرم تمنای تو نیست

و صدایه زدن تیشه ی تو قلب بی ارزش من را به تپش

باز نخواهد آورد ...

در زمستان بلندی که گذشت ...

قلب من در قفس جسم ، قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد

قلب من طوری مُرد ؛

که دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند ...

شاید از روز ازل ؛

از همان روز که گویند خداوند ِ بزرگ

از دَم ِ خود به بشر عشق دمید

من به بازی پی ِ دیدار شیاطین بودم

و یقیین در آن روز

اولین کس که خداوند در او عشق دمید

تویه مجنون صفت و عاشق و شیدا بودی

با تو هستم فرهاد ... !

مشت بیهوده بر این خانه مزن  !

که فرو ریخته این میکده از باد خزان ...

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت23:55توسط لادن و لیلا | |

 ديگر براي اين كه گريه كنم ،

هيچ بهانه اي ندارم ... !

گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است ...

كاش چمدان عشقمان را آن قدر سنگين نمي بستيم كه ؛

وسط راه آن را به زمين بيندازيم و راه را بدون آن ادامه دهيم ...

زندگي بدون عشق اين قدر خاليست كه بعضي وقت ها حتي زودتر از

سكوت مي شكند ...

و تو اي كاش مرا مي فهميدي ...

اما حالا كه مي روي قرارمان هيچ ...

ولي بگو !

بگو به چه بهانه اي مي روي ... ؟!؟

+نوشته شده در شنبه پانزدهم فروردین 1388ساعت23:0توسط لادن و لیلا | |

 آن ديده كه با مهر به سويم نگران بود

ديدم كه نهاني نظرش با دگران بود

آن اختر تابنده كه پنداشتمش عشق !

چون سوي من آمد چو شهابي گذران بود ..

+نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت13:24توسط لادن و لیلا | |

 روزي با خودم فكر مي كردم ؛

اگر او را با غريبه اي ببينم شهر را به آتش خواهم كشيد ...

اما ؛

امروز حاضر نيستم كبريتي روشن كنم تا ببينم او كجاست ....

 ؟!؟

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت11:6توسط لادن و لیلا | |