|
دروغ می گوید ... او حتی با بدنش دروغ می گوید و تلاش ذهن را برای فهم حقیقت خنثی می کند با آرایش خود ؛ با نگاهش ، با راه رفتنش ؛ او دروغ می گوید !
چه کنم ؟ دوستش دارم ! شوخی که نیست ، حرف یک عمر در به دری است ؛ صحبت کلی آوارگی است ، شکایتی نیست ، حرف ِ شکایت که در عشق بیاید باید فاتحه این حکایت را خواند ... شما هم بدانید بد نیست ، تازه بعد از یک عمر عاشقی ، همین امشب ِ پاییزی از من پرسید : مگر تو دوستم نداری ؟ و من یقیین دارم ، دیوانه تر از مجنون ، خیره به پرسش عجیبش ، هفت آسمان ِ حیرت را سیر کردم و بر گشتم ! راستی ! گفتم : برگشتم ... او هم بر گشت ، درست است ، از سفر آن سوی اقیانوسش برگشت ، اما نه پیش من ، او مال همه است و من آرزو می کنم هیچ کس مال او نباشد ! اما مگر می شود ؟ او حرفی نزد ، ننوشت ، سکوت کرد اما جوری که به بی قانونی غرور شکسته یک عمر عاشقی ام بر نخورد ؛ فهماند که قصد دارد مرا کنار بگذارد ... راستی آخرین باری که با التماس دفترم را نوشت ، جمله ای نوشت که آرزو می کنم به آستان نیلوفری چشمان روشنش بر نخورد ... اما جمله اش درست مثل حرف آدم بزرگ هایی بود که به بهانه ی مصلحتی بزرگ شدن فرزند کوچکشان برایش عروسک نمی خرند و او تنها نوشت که لیاقت تو از من و امثال من بیشتر است . می دانست من هم بچه ام ، هم عروسک می خواهم ، هم هیچ کس اندازه من دیوانه اش نیست و هم صحبت ِ این حرف ها کافی نیست ، این دو خط آخر را برای خودش می نویسم ... خوشحالم که مرا دور نمی اندازی و تنها می گذاریم کنار ... می دانی همیشه رسم است چیزهایی را کنار بگذارند که حدس بزنند یک روز یا یک وقت دور دیگر دوباره لازمشان شود ، پس نگهش می دارند ، اما چیزی را که دور بیندازند ، هم دور است هم رفته است و هم دوباره لازم شدنی در کار نیست ... من راضیم به همه چیز ، هر چیزی که جوری به تو مربوط می شود ... می دانم این جمله ، حرف دل توست ... باز گلی به جمال گلت که حرف دلت را با شهامت اگر نمی زنی لااقل به دیوانه ای مثل من می فهمانی و من این گونه آن را در گیومه از تو نقل می کنم : درست مثل تقویمی که عوض می شه توی بهار می ندازمت یه گوشه و دیگه " می ذارمت کنار "
باز پاییز است ، اندکی از مهر پیداست ! حتی در این دوران بی مهری ، باز هم پاییز زیباست ...
سراغم را نمی گیری ! چه شد افتادم از چشمت ؟ منم فانوس لبخندت ؛ غرورت ، گریه ات ، خشمت ، اسیرم ، خسته ام ، سیرم ! مرا دریاب ! می میرم !
وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها ! مثل همیشه آخر حرفم و حرف آخرم را با بغض می خورم ... عمری است لبخندهای لاغر خود را در دل ذخیره می کنم ؛ باشد برای روز مبادا ! اما در صفحات تقویم روزی به نام روز مبادا نیست ... آن روز هر چه باشد روزی شبیه دیروز ، روزی شبیه فردا ، روزی درست مثله همین روزهای ماست ... اما چه کسی می داند ؟ شاید امروز روز مبادا باشد ! وقتی تو نیستی نه هست های ما ؛ چونان که بایدند ... نه باید ها ! هر روز بی تو ، روز مباداست !
باید یاد بگیریم خط کشی نکنیم ! نه خطی میان سفید نه خطی میان سیاه ، نه خطی میان پیر و جوان ، نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند ، و نه خطی میان من و تو ... خط کشی نکنیم !
تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛ زمانی که مرا در بستر سردی میان خاک بگذارند تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛ پشیمانی ، دو دستت التماس آمیز می آید به سوی من ، ولی پر می شود از هیچ ، دستی دست گرمت را نمی گیرد ، صدایت در گلو بشکسته و آلوده با گریه به فریادی مرا با نام می خوانی ، و می گویی : که اینک من ، سرم بشکن ، دلم را زیر پا له کن ، ولی برگرد ! همه فریاد خشمت را به جرم بی وفایی ها ، دورنگی ها ، جدایی ها ، به روی صورتم بشکن . مرو ای مهربان بی من ! که من دور از تو تنهایم ، ولی چشمان پر مهری ، دگر بر چهره مهتاب مانندت نمی ماند ، لبانی گرم با شوری جنون آمیز دگر نامت نمی خواند ... دگر آن سینه ی پر مهر آن سد سکندر نیست ؛ که سر بر روی آن بگذاری و درد درون گویی ! دو دست کوچکش با پنجه هایی گرم و لغزنده ، میان زلف های نرم تو بازی نمی گیرد ، پریشانش نمی سازی ، هزاران بار مستی را به پای تو نمی بازد ، زن کوچک چه خاموش است ! تو میایی ، زمانی که نگاه گرم من دیگر به روی تو نمی افتد ، هراسان هر کجا ، هر گوشه ای برق نگاهت را نمی پاید ، مبادا بر نگاه دیگری افتد ... دو چشم من تو را دیگر نمی خواند به شوقی دلکش و شیرین ... و تو هر چند بار دیگری در چشم هایت جستجو باشد ، سراب آرزو باشد و لب هایت لبان گرم و تبدارت ، کتاب روشنی از بهر عمری گفتگو باشد و عطر صد هزاران بوسه شیرین دوباره روی آن لغزد ... محالست این که بتوانی بر آن چشمان خوابیده دوباره رنگ عشق و آرزو ریزی ! نگاهت را به گرمی بر نگاهش بیاویزی ! به لب هایم کلام شوق بنشانی ! محالست اینکه بتوانی دوباره قلب آرام مرا ، قلبی که افتادست از کوبش ، بلرزانی ، برنجانی ! محالست این که بتوانی مرا دیگر بگریانی ... تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛ ولی افسوس آن پیکر که چون نیلوفری افتاده بر خاک است ، دگر با شوق روی شانه هایت سر نمی آرد ، به دیوار بلند پیکر گرمت نمی پیچد ، جدا از تکیه گاهش در پناه خاک می ماند و در آغوش سرد گور می پوسد و گیسوی سیاهش حلقه حلقه بر سپیدی های آن زیبا لباس آخرینش نرم می لغزد ، جدا از دست های گرم و زیبا و نجیب تو ، دگر آن دست ها هرگز به آن گیسو نمی لغزد پریشانش نمی سازی ، دلی آن جا نمی بازد ... تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛ تو با عشق و محبت باز می آیی ولی افسوس ، آن گرما به جانم در نمی گیرد ، به جسم سرد و خاموشم دگر هستی نمی بخشد ، اگر صد ها هزاران بوسه از پا تا سرم ریزی دگر مستی نمی بخشد تو می آیی، یقیین دارم که می آیی ؛ بیا ای آن که نبض هستی ام در دست هایت بود ، دل دیوانه ام افتاده لرزان زیر پایت بود ، بیا ای آن که رگ های تنم با خون گرم خود ، تماما معبری بودند تا نقش تو را هم چون گل سرخی ، به گلدان دل پاکیزه گرمم برویانند ، یقین دارم که می آیی ، بیا تا آخرین دم هم قدم های تو بالای سرم باشد ، نگاهت غرق در اشک پشیمانی به روی پیکرم باشد ، دلت را جا گذاری شاید آن جا ، تا که سنگ بسترم باشد ... تو می آیی ، یقیین دارم که می آیی ؛
به خود ایمان داشته باشید ! حتی درختان به خود ایمان دارند که چنین استوار بر جای خود ایستاده اند ...
به من می گفت اگر از من جدا گردی روی با یار دیگر آشنا گردی و من چون غنچه نشکفته در باغ شکوفایی از این دوری طاقت سوز می میرم ! به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ؛ جهان از غم زهم می پاشد و غم از در و دیوار می بارد ! به خود می گفتم او روزی اگر از من جدا گردد ، چو مرغ شب ز داغ درد هجران تا سحر یک شب نمی خوابم ... ولی روزی رسید از هم جدا گشتیم و من دیدم ؛ نه او از دوری من مرد ؛ نه من از غصه دق کردم نه دنیا رنگ دیگر شد !
سال ها پیش وقتی جوان بودم ... او روزی از روی صندلی بلند شد و به من گفت : " دوستت دارم " زمان ! ای دزدی که همه چیزهای شیرین را از آن ِ خود می کنی ... این را هم به فهرست خود اضافه کن ! هر چند حالا خسته و غمگینم و سلامت و قدرت از وجودم رفته است اما نگو که پیرم ! این را هم به فهرست خود اضافه کن ؛ او روزی به من گفت : " دوستت دارم "
عشقت را هرگز بازگو نکن ! عشقی که هرگز به زبان نیاید مثل نسیم ملایم و ساکت و نامرئی می گذرد و همه چیز را بر سر راه خود تکان می دهد ؛ من عشقم را به زبان آوردم و قلبم را برای او گشودم سرد و لرزان با ترسی مرگبار و او رفت ... بعد ها مسافری بر سر راهش پیدا شد ... ساکت و نامرئی مثل باد و او ، عشق این مسافر را پذیرفت ... نه ! هرگز عشقت را بازگو نکن !
با تو هستم فرهاد .... تیشه بیهوده بر این کوه مزن ! که دگر شیرینی ، دیده اش گرم تمنای تو نیست و صدایه زدن تیشه ی تو قلب بی ارزش من را به تپش باز نخواهد آورد ... در زمستان بلندی که گذشت ... قلب من در قفس جسم ، قدمی مانده به دیوار عدالت پژمرد قلب من طوری مُرد ؛ که دگر آن نفس گرم تو هرگز نتوانست مرا زنده کند ... شاید از روز ازل ؛ از همان روز که گویند خداوند ِ بزرگ از دَم ِ خود به بشر عشق دمید من به بازی پی ِ دیدار شیاطین بودم و یقیین در آن روز اولین کس که خداوند در او عشق دمید تویه مجنون صفت و عاشق و شیدا بودی با تو هستم فرهاد ... ! مشت بیهوده بر این خانه مزن ! که فرو ریخته این میکده از باد خزان ...
ديگر براي اين كه گريه كنم ، هيچ بهانه اي ندارم ... ! گريه گاهي رمز تدبير اشتباهات است ... كاش چمدان عشقمان را آن قدر سنگين نمي بستيم كه ؛ وسط راه آن را به زمين بيندازيم و راه را بدون آن ادامه دهيم ... زندگي بدون عشق اين قدر خاليست كه بعضي وقت ها حتي زودتر از سكوت مي شكند ... و تو اي كاش مرا مي فهميدي ... اما حالا كه مي روي قرارمان هيچ ... ولي بگو ! بگو به چه بهانه اي مي روي ... ؟!؟
آن ديده كه با مهر به سويم نگران بود ديدم كه نهاني نظرش با دگران بود آن اختر تابنده كه پنداشتمش عشق ! چون سوي من آمد چو شهابي گذران بود .. |
About![]()
تقصیر من نبود Archivesهفته دوم آبان 1388هفته اوّل آبان 1388 هفته دوم مهر 1388 هفته اوّل مهر 1388 هفته سوم شهریور 1388 هفته دوم شهریور 1388 هفته اوّل شهریور 1388 هفته دوم مرداد 1388 هفته اوّل مرداد 1388 هفته سوم اردیبهشت 1388 هفته سوم فروردین 1388 هفته چهارم اسفند 1387 هفته سوم اسفند 1387 هفته اوّل اسفند 1387 هفته سوم بهمن 1387 هفته چهارم دی 1387 هفته اوّل دی 1387 هفته سوم آذر 1387 هفته دوم آذر 1387 هفته چهارم آبان 1387 هفته سوم آبان 1387 هفته دوم آبان 1387 هفته دوم مهر 1387 هفته چهارم شهریور 1387 هفته سوم شهریور 1387 هفته اوّل شهریور 1387 هفته چهارم مرداد 1387 هفته سوم مرداد 1387 هفته دوم تیر 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اسفند 1386 هفته اوّل بهمن 1386 هفته اوّل دی 1386 هفته چهارم آذر 1386 هفته اوّل آذر 1386 هفته چهارم آبان 1386 هفته سوم آبان 1386 هفته اوّل آبان 1386 هفته چهارم مهر 1386 هفته سوم مهر 1386 هفته اوّل مهر 1386 هفته سوم شهریور 1386 هفته اوّل شهریور 1386 هفته چهارم مرداد 1386 هفته دوم مرداد 1386 هفته چهارم تیر 1386 هفته سوم تیر 1386 هفته دوم تیر 1386 هفته اوّل تیر 1386 هفته چهارم خرداد 1386 هفته سوم خرداد 1386 هفته دوم خرداد 1386 هفته چهارم اردیبهشت 1386 هفته اوّل اردیبهشت 1386 هفته چهارم فروردین 1386 هفته چهارم اسفند 1385 هفته سوم اسفند 1385 هفته دوم اسفند 1385 هفته اوّل اسفند 1385 هفته چهارم بهمن 1385 هفته اوّل بهمن 1385 هفته چهارم دی 1385 هفته سوم دی 1385 هفته دوم دی 1385 هفته چهارم آذر 1385 هفته دوم آذر 1385 هفته اوّل آذر 1385 هفته چهارم آبان 1385 هفته سوم آبان 1385 هفته دوم آبان 1385 هفته اوّل آبان 1385 هفته چهارم مهر 1385 Links
√ نازنین و نگار √
به چه بهانه اي مي روي ... ؟!؟ |